رحم على خان ايمان

72

منتخب اللطائف ( فارسى )

انورى ابيوردى اوحد الدّين انورى « 1 » تخلّص ، اصلش از ابيورد است از مواضع كه آن را بدنه گويند به جهت مهنهء خاوران « 2 » و نام او على بن محمود بن اسحاق بود . بعد حصول علوم در مدرسه به عسرت و تنگى مىگذرانيد . ناگاه يكى از شعراى سلطان سنجر را به حشمت و جاه ديد ، طريقهء شاعرى گزيد . « 3 » به وسيلهء اين قصيده كه مطلعش اين است : گر دل و دست بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد ملازمت سلطان يافته به پايهء عروج رسيد و بعضى نوشته‌اند كه انورى اوّل پيش معزّى كه شاعر پاى تخت سلطان بود و قوّت حافظه به آن درجه داشت كه به يك شنيدن قصيده و غزل او را از بر مىشد هركسى كه قصيده و غزل گفته پيش پادشاه مىخواند او گفت كه من گفته‌ام . چنان‌چه مرا ياد است . انورى به بيم آن‌كه شايد قصيدهء ما را نيز شنيده طبع زاد خود قرار دهد به هيأت مضحكانه رفت و حركات غريبه پيش آورد . معزّى ، انورى را شخص هزّال دانسته به ملازمت سلطان برد . انورى در آن وقت قصيده‌اى كه مطلعش مسطور شد اوّل مطلع مذكور بخواند و رو به مير معزّى آورده گفت كه اگر طبع زاد آن شما باشد ابيات ديگر بخوانيد . مير بجز سكوت جوابى نداد . انورى تمام قصيده گذرانيده مورد مراحم سلطان شد و در گزيده مسطور است كه انورى آخر عمر از خدمت سلاطين احتراز كرده پا به كنج عزلت كشيد . نقل است كه روزى انورى در بازار بلخ مىگذشت . ديد كه شخصى در جمعى قصايد او مىخواند . انورى در آن مجمع رسيد كه اى فلان اين شعر از كيست ؟ گفت : از انورى . گفت : تو انورى را ديده‌اى ؟ گفت : اى نادان ، انورى منم . انورى بخنديد گفت كه اى فلان ، تا حال شعر دزد شنيده بودم تو را شاعر دزد ديدم . القصّه انورى به قول صاحب تذكره دولتشاهى در پانصد و چهل و چند و به قول

--> ( 1 ) . لباب الالباب 2 / 125 : اوحد الدّين محمّد بن محمّد . دهخدا : على بن محمّد بن اسحاق . ( 2 ) . دهخدا : انورى از مردم ابيورد شهركى از شهرهاى خراسان بين نسا و سرخس است . ( 3 ) . لباب الالباب : از بزرگ‌ترين سرايندگان ادب پارسى و جامع اكثر علوم روزگار خويش بود و در عهد سلطان سنجر به اوج شهرت رسيد . او در سال 542 كه سلطان سنجر به جنگ اتسز رفت همراه سلطان بود . از اشعار اوست : شرم دار آخر جفا چندين مكن * قصد آزار من مسكين مكن در غم ماه گريبانت مرا * هر شبى دامن پر از پروين مكن چند گويى بار ديگر مىكنم * هرچه خواهى كن و ليكن اين مكن چون سبك روحى در آن كابين مباش * جان شيرين باز ناشيرين مكن عشق را گويى فلان را خون بريز * عشق را خون ريختن تلقين مكن عيد پيوند تو را قربان بس است * انورى را از ميان تعيين مكن * اى قباى حسن بر بالاى تو * مايهء خوبى رخ زيباى تو صد هزاران دل به غوغا برده‌اى * شهر پرشور است از غوغاى تو